close
تبلیغات در اینترنت

سلام

به اين وبلاگ خوش اومديد.

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز
loading...

ايران بيسيك|گلچيني از بهترين هاي فضای مجازي

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
نسخه جدید و نهایی مرورگر فایرفاکس Mozilla Firefox 10.0.2 + قابل حمل 1 331 qwe123
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رضا صادقی به نام حس خوب ... با 3 کیفیت متفاوت 1 410 qwe123
تست هوش 4 587 qwe123
نسخه جدید و نهایی یاهو مسنجر Yahoo! Messenger 11.5.0.192 Final 0 244 radical
دانلود مستند درون راه شیری Inside the Milky Way 2010 0 250 radical
دانلود مستند جستجوی حیات در ورای زمین Finding Life Beyond Earth 2011 0 257 radical
مدیریت دانلود قدرتمند Internet Download Manager 6.09 Build 2 Final 0 231 radical
دانلود مستند بیگانگان در آلاسکا Monsters and Mysteries in Alaska 2011 0 268 radical
زیباترین فانوسهای دریایی های جهان 0 250 radical
مدل جدید بنز 0 236 radical
دانلود (حجم کم) 2 371 radical
نقاشی های 3 بعدی توهمات هندسی 0 258 radical
تصاويري حيرت‌انگيز از هيولاهاي ترسناك اعماق تاريك دريا! 0 270 radical
۱۰ فاجعـه بـزرگ فتـوشاپی سال ۲۰۱۱ 0 255 radical
آهنگ جدید سیاوش قمیشی به نام تکرار 0 392 radical
دانلود آهنگ جدید مرتضی پاشایی دل من دل تو 0 339 radical
آهنگ جدید و بسیار زیبای مرتضی پاشایی به نام مثل شیشه 0 279 radical
اس ام اس هاس فلسفي 1 346 radical
آیا شما هم به این نتیجه رسیده اید ؟ 0 217 radical
اشک زبان بسته!! 1 316 ehsan-nitro

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.


معلم مادر عشق زندگی



امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.


خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.


از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.


یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.


ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.


بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!



منبع:www.asheghaneha.ir


گردآورنده:www.iranbasic.ir

درباره متفرقه , داستان ,
نظرات () تاریخ : شنبه 29 بهمن 1390 زمان : 14:45 بازدید : 170 نویسنده : Admin
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مهتاب در تاریخ 1390/12/1 و 20:07 دقیقه ارسال شده است

سلام وبلاگ فوق العاده ای دارید لینکتون کردم پس چرا لینک نمیشم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
  • چهارشنبه 07 تير 1391
  • چهارشنبه 31 خرداد 1391
  • سه شنبه 30 خرداد 1391
  • دوشنبه 22 خرداد 1391
  • پنجشنبه 11 خرداد 1391
  • يکشنبه 07 خرداد 1391
  • پنجشنبه 04 خرداد 1391
  • شنبه 30 ارديبهشت 1391
  • چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391
  • جمعه 22 ارديبهشت 1391
  • چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391
  • يکشنبه 17 ارديبهشت 1391
  • شنبه 16 ارديبهشت 1391
  • پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391
  • سه شنبه 12 ارديبهشت 1391
  • يکشنبه 10 ارديبهشت 1391
  • جمعه 08 ارديبهشت 1391
  • جمعه 8 ارديبهشت 1391
  • پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391
  • سه شنبه 05 ارديبهشت 1391
  • چهارشنبه 30 فروردين 1391
  • يکشنبه 27 فروردين 1391
  • جمعه 25 فروردين 1391
  • چهارشنبه 23 فروردين 1391
  • دوشنبه 21 فروردين 1391
  • يکشنبه 20 فروردين 1391
  • شنبه 19 فروردين 1391
  • جمعه 18 فروردين 1391
  • پنجشنبه 17 فروردين 1391
  • چهارشنبه 16 فروردين 1391
  • سه شنبه 15 فروردين 1391
  • يکشنبه 13 فروردين 1391
  • شنبه 12 فروردين 1391
  • جمعه 11 فروردين 1391
  • پنجشنبه 10 فروردين 1391
  • چهارشنبه 9 فروردين 1391
  • سه شنبه 8 فروردين 1391
  • دوشنبه 7 فروردين 1391
  • يکشنبه 6 فروردين 1391
  • شنبه 5 فروردين 1391
  • جمعه 4 فروردين 1391
  • پنجشنبه 3 فروردين 1391
  • چهارشنبه 2 فروردين 1391
  • سه شنبه 1 فروردين 1391
  • دوشنبه 29 اسفند 1390
  • يکشنبه 28 اسفند 1390
  • شنبه 27 اسفند 1390
  • جمعه 26 اسفند 1390
  • پنجشنبه 25 اسفند 1390
  • چهارشنبه 24 اسفند 1390
  • سه شنبه 23 اسفند 1390
  • دوشنبه 22 اسفند 1390
  • يکشنبه 21 اسفند 1390
  • شنبه 20 اسفند 1390
  • جمعه 19 اسفند 1390
  • شنبه 13 اسفند 1390
  • پنجشنبه 11 اسفند 1390
  • چهارشنبه 10 اسفند 1390
  • پنجشنبه 4 اسفند 1390
  • چهارشنبه 3 اسفند 1390
  • چهارشنبه 2 اسفند 1390
  • سه شنبه 2 اسفند 1390
  • يکشنبه 30 بهمن 1390
  • شنبه 29 بهمن 1390
  • جمعه 28 بهمن 1390
  • پنجشنبه 27 بهمن 1390
  • پنجشنبه 26 بهمن 1390
  • چهارشنبه 26 بهمن 1390
  • سه شنبه 25 بهمن 1390
  • دوشنبه 24 بهمن 1390
  • دوشنبه 17 بهمن 1390
  • يکشنبه 16 بهمن 1390
  • جمعه 14 بهمن 1390
  • سه شنبه 11 بهمن 1390
  • چهارشنبه 5 بهمن 1390
  • سه شنبه 4 بهمن 1390
  • يکشنبه 2 بهمن 1390
  • شنبه 1 بهمن 1390
  • پنجشنبه 29 دی 1390
  • چهارشنبه 28 دی 1390
  • سه شنبه 27 دی 1390
  • دوشنبه 26 دی 1390
  • نظرسنجی
    نظر شما در مورد ايران بيسيك چيست؟






    آمار سایت
  • کل مطالب : 140
  • کل نظرات : 123
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 99
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 42
  • باردید دیروز : 25
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 68
  • بازدید ماه : 87
  • بازدید سال : 570
  • بازدید کلی : 210,513
  • کدهای اختصاصی